تبليغاتX
ذهن مجازی
پیش از آنک از عدم کرد وجودها سری                 بی ز وجود وز عدم باز شدم یکی دری
بی مه و سال سالها روح زده ست بالها              نقطه روح لم یزل پاک روی قلندری
آتش عشق لامکان سوخته پاک جسم و جان      گوهر فقر در میان بر مثل سمندری    (مولانا)

                                                            ****
نه امروز معنا دارد و نه دیروز
با عشق می توان بی مکان شد بی زمان شد
زنده شد در عین مردگی
عشق که باشد بود و نبود هم یکی می شود
هر جا دل عاشقی بطپد معشوق هم همانجاست
چشم جان می خواهد تا ببینیش، حسش کنی
تا جایی که با تمام وجود در آغوشش بکشی

                                                       ****

                                           the lake house

                                                  "The Lake house"

درامی عاشقانه به کارگردانی آلخاندرو آگرستي محصول 2006
با بازی ساندرا بولاك، كيانو ريوز، ديلان والش، شهره آغداشلو، كريستوفر پلامر.

خلاصه داستان:
الکس يک معمار است که در خانه اي ساحلي شيشه اي بسيار زيبايي در کنار درياچه ميشيگان زندگي مي کند کيت هم يک پزشک تنهاست. او هم در خانه ای ساحلی ساکن است و نکته اینکه آنها در حال زندگی در یک خانه هستند؛ در یک مکان!
هر کدام از آنها متوجه مي شوند که با نوشتن نامه و قرار دادن آن در صندوق پستي که در نزديکي خانه قرار دارد مي توانند با هم ارتباط داشته باشند و بتدريج با نامه نگاري به هم علاقمند مي شوند و تصميم مي گيرند هر طور شده یکدیگر را پيدا کرده و از نزديک ملاقات کنند اما یک مانع وجود دارد: زمان!

                                                                      ****
شاید این یک قرائت شخصی باشد اما قرائت شخصی هم در خوانش متن اهمیت دارد. فیلم القاء کننده این حس است که زمانها موازی هم در حرکتند. شاید ما تا کنون تجربه این حس را نداشته ایم اما می تواند حقیقتی باشد که کشف آن شاید سالها طول بکشد و شاید هم در همین کره خاکی باشند آدمهایی که توان عبور از یک زمان به زمان دیگر را داشته باشند. البته فیلم خانه کنار دریاچه به هیچ وجه درباره تونل زمان یا عبور از زمان نیست. اما شاید چنین حسی را منتقل کند. در این فیلم عشق، نقش تونل زمانی را بازی می کند که نیازی به عبور هم ندارد فقط کافی است آن را حس کنی. فیلم بدون آنکه حالت اشمئزازی از احساس و عاطفه میان دو انسان ایجاد کند به خوبی قدرت عشق را تا جایی پیش می برد که توان بازگرداندن آدمی به زندگی را نیز دارد.

                                                                 ****

فیلم خانه ساحلی از آن دست فیلمهایی است که در حین دیدن آن واقعا گذر زمان را حس نمی کنید و با آرامش تمام تا آخر فیلم با داستان پیش می روید. هر چند فیلم شما را از دنیای اطرافتان غافل می کند اما دیدن آن در جمع دوستان خالی از لطف نیست به خصوص که فیلم از لحاظ اخلاقی کاملا پاکیزه است

+ نوشته شده توسط مهروش ذاکری در چهارشنبه 22 خرداد1387 21:56 |
قرار بود این وبلاگ تا حدودی علمی، فرهنگی، ارتباطی و رسانه ای باشه. مدتی است به روز نکردم. این احتمالا یعنی حرفی علمی جدیدی برای ارائه ندارم؟! یا یعنی اینکه مدتیه فکر علمی نداشتم که نتیجه اش قابل نوشته شدن باشه.
این مساله حالت افسردگی آوریه. اسمش را گذاشتم یاس علمی شایدم بشه بهش گفت رکود علمی. به هر حال خوب نیست. ممکنه موجب خودکشی علمی بشه.
امروز حمید یک تلنگر به من زد؛ وای نه نکنه کارمند شدم!!
تا آخر هفته وقت دارم یک پست جدید بگذاریم وگرنه...

 

 

+ نوشته شده توسط مهروش ذاکری در یکشنبه 25 فروردین1387 19:53 |

آفتاب

خاتمی گفته باید بازی اونها را به هم بزنیم و عده ای به خاتمی خرده گرفتند که تو چرا اصلا بازی را به رسمیت شناختی. بازی ای که بیش از 50 درصد نتیجه اش را از قبل مهره چینی کرده اند.
دوستان من، کسانی که لوگوی "نه " به انتخابات را برای وبلاگتان انتخاب کردید، آیا انتخابات مجلس هفتم و ریاست جمهوری نهم برای شما کافی نبود که متوجه شوید رای ندادن من و شما تنها میدان را برای عده ای آدم کوچک باز می گذارد تا در این فضای ناعادلانه یک شبه ره صد ساله بپیمایند؟
هر چه قدر عمر حضور این افراد انحصار طلب در دولت و موقعیتهای مدیریتی طولانی شود، به همان اندازه عمر دموکراسی و آزادی در کشور ما کوتاه تر خواهد شد! و به خدا به همان اندازه دین وایمان مردم به تاراج و قهقرای خرافه پرستی می رود.
دوستانی که انتخابات را تحریم کرده اید! من خشم و نفرت شما از این ناعدالتیها را درک می کنم. اما راه حل مقابله با این روند، رای ندادن نیست و این را بدانید که من و امثال من که رای دادیم، سهم شما در ظهور پدیده های عجیب را به اندازه سهم آنهایی می دانیم که نام او را در برگه های کوچک رای نوشتند.
پس بیایید رای بدهیم. به آنهایی که اگر هیچ کاری برایمان نمی کنند حداقل من و شما را ذیشعور می دانند و برای ما حق از هر نوعی قائلند.

لیست ائتلاف اصلاح طلبان در تهران در خبرگزاری فارس

+ نوشته شده توسط مهروش ذاکری در پنجشنبه 23 اسفند1386 21:17 |
 بالاخره هفته سرنوشت ساز تبلیغات انتخاباتی شروع شد.
محدودیتهای جدیدی که امسال برای انتخابات وجود دارد موجب شده خلاقیت کاندیداها و البته مشاوران تبلیغاتی آنها گل کند.و البته یک حسن داشته اون هم این که کاندیداها به جای صرف کردن بودجه های خودشون در چاپ پوستر و تراکت، دارن یک سری کارهایی انجام می دن که برای مردم علاوه بر کارکرد تبلیغاتی، کارکردهای دیگه ای هم داره: از توزیع کارت اینترنت تا برگزای کنسرت، چاپ سررسید، کیف و ...
به هر حال، از دوستان عزیز یک تقاضا دارم: اگر توی گشتهای اینترنتی خودتان تبلیغات انتخاباتی از هر نامزدی چه اصولگرا، چه اصلاح طلب و چه مستقل دیدید، لطفا آدرس یا صفحه اینترنتی آن را برای من ایمیل کنید. از لطف شما قبلا ممنونم (mhrv_z@yahoo.com)

همراه شو عزیز

راستی یادمون باشه:
رای ندادن می تونه منتهی به ظهور پدیده های عجیبی بشه که هممون می دونیم. بس تو رو خدا

                                                همراه شو عزیز
              کین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود
 

+ نوشته شده توسط مهروش ذاکری در پنجشنبه 16 اسفند1386 23:1 |

 جنسیت و بازیهای کامپیوتری

بررسی تاثیر جنسیت بر دریافت مخاطبان و
شیوه تعامل آنها با بازی

مطالعه موردی بازی مهاجم مقبره
زیر نظر دکتر مسعود کوثری
ارائه دهنده: مهروش ذاکری
دانشجوی کارشناسی ارشد مطالعات فرهنگی و رسانه

                                              tomb raider

چکیده:    
رویکرد مطالعات فرهنگی تاثیری همه جانبه بر پژوهشهای رسانه ای گذاشته است. با این حال نوع نگاه مطالعات فرهنگی به مخاطب رسانه ها داستان دیگری است.
مقاله حاضر با رویکرد تحلیل دریافت مخاطب و با استفاده از ایده رمزگذاری و رمزگشایی استوارت هال به بررسی دریافت مخاطبان بازیهای رایانه ای و شیوه تعامل آنها با این بازیها به عنوان چندرسانه ای می پردازد.
در این مقاله جنسیت به عنوان عامل تمایزبخش دریافت مخاطبان و بازی مهاجم مقبره به عنوان نمونه یک بازی ویژه انتخاب شده اند.

کلمات کلیدی: بازی، مخاطب، جنسیت، دریافت، رمز، بازی مهاجم مقبره


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهروش ذاکری در چهارشنبه 1 اسفند1386 22:11 |

com game confاولین همایش "بازیهای رایانه ای و رسانه" به همت گروه ارتباطات دانشگاه تهران و با همکاری مرکز  تحقیقات و مطالعات رسانه ای همشهری روز سه شنبه 29 بهمن ماه 1386در تالار شریعتی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار شد.
سخنرانان این همایش دکتر مسعود کوثری، مقداد مهرابی، حجت الاسلام راستگو، احسان شاقاسمی، مهروش ذاکری، ابراهیم محسنی، رویا مرادی زاده و تعدای دیگر از دانشجویان ارتباطات دانشگاه تهران بودند که موضوعات مختلف پیرامون بازیهای رایانه ای را مورد بحث و بررسی قرار دادند. موضوعاتی از قبیل مطالعات فرهنگی و بازیها، بازی پذیری بازیها، خشونت و بازیها، هویت جنسی و بازیها، جنسیت و بازیها و آرماگدونیسم در بازیها همراه با مطالعه موردی چند بازی شاخص از جمله مهاجم مقبره، ژانرالها و کانتر استرایک در این همایش مطرح شدند.
در پایان برنامه نیز میزگردی با حضور بازی سازان مطرح کشور برگزار شد.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهروش ذاکری در چهارشنبه 1 اسفند1386 21:44 |

خبرگزاری فارس اولین منبعی بود که خبر را منتشر کرد. خود بچه های مجله و خانم شرکت هم هنوز خبر نداشتند که مجله لغو امتیاز شده است.
به هر حال فرقی نمی کند، مثل خبر همه توقیف ها کوتاه، مبهم و تکراری بود: ماهنامه زنان به مدير‌ مسئولي شهلا شركت در جلسه روز هشتم بهمن ماه 86 هيئت نظارت بر مطبوعات به ‌دليل درج مطالب و اخبار به گونه‌اي كه موجب سلب امنيت رواني جامعه مي‌شد، همچنين به دليل به مخاطره انداختن سلامت روحي، فكري و رواني مخاطب و القاي اين ‌كه در جامعه امنيت وجود ندارد و به دليل سياه‌‌نمايي وضعيت زنان در جمهوري اسلامي لغو مجوز شد. اين ماهنامه به دليل اخلال در حقوق عمومي و تضعيف نهادهاي نظامي و انقلابي از جمله بسيج مستند به اصل 24 قانون اساسي و صدر ماده 6 قانون مطبوعات و مصوبه نشست 298 شوراي عالي امنيت ملي به تاريخ 28/8/79 و تبصره 2 از ماده 5 قانون مطبوعات مبني بر لازم‌الاجرا بودن اين مصوبات به دليل بي‌توجهي به تذكرات كتبي و شفاهي كه پيش از اين مكرراً به مدير مسئول نشريه در باب رعايت قانون مطبوعات و ساير مقررات و دستور‌العمل‌هاي مربوطه داده شده است، بنا به رأي اعضاي هيئت، لغو مجوز شد.
اين منبع آگاه در پايان گفت: پرونده اين ماهنامه براي رسيدگي به دادگاه ارجاع شده است.
هر چند که به موجب قانون مطبوعات، هیات نظارت بر مطبوعات حق لغو امتیاز نشریات را ندارد و تنها می تواند پرونده آن را برای رسیدگی به دادگاه ارسال کند اما این چیزی را عوض نمی کند چون قانون مطبوعات و بقیه قانونهای ما خیلی چیزهایی می گویند که گوش شنوایی ندارد.
ماهنامه زنان در حالی لغو امتیاز شد که شانزده سال در کشوری که مجلات و نشریات مستقل و منتقد آن عمر طولانی ندارند، به حیات خود ادامه داد. زنان زمانی متولد شد که شهلا شرکت مدیر مسئول مجله زن روز شانزده سال پیش از موسسه کیهان بیرون آمد و فعالیت مطبوعاتی خود در حوزه زنان را با زنان ادامه داد.
خبر توقیف مجله زنان چیزی بود که شاید مدتها علیرغم میلمان منتظرش بودیم و متعجب که چطور در چنین فضایی هنوز سرپاست. اما نگرانیها دیری نپایید و تنها مجله روشنفکر و منتقد حوزه زنان نیز توقیف شد تا زنان و دختران و مردان برابری طلب و آزادیخواه برای ورود به حوزه های زنانه به مجله های خانواده اکتفا کنند و آه حسرت بکشند.
خیلی دلم می سوزد برای شانزده سال زحمت. به خصوص وقتی روز مصاحبه مان با خانم شهلا شرکت و نوشین طریقی را به یاد می آوردم با آن همه شور و اشتیاق و انگیزه و دل سوزیشان و رنجهایی که در طول این سالها کشیده بودند؛ از تهدید به ترور در روزهای سیاه قتلهای زنجیره ای تا حمله به دفتر مجله و هزار و یک خاطره ناگفته دیگر.
توقیف مجله زنان و همزمانی آن با انتشار شماره اخیر نشریه دانشجو که مدتی است ما را مشغول خود کرده به من درسهای زیادی داد که شاید سر هیچ کلاس روزنامه نگاری آنها را نیاموزند که اگر می آموختند شاید مطبوعاتمان که به هر حال توقیف می شوند دیرتر و با بهانه های کمتری توقیف شوند.
درد دلها و درسهایی که گرفتم بماند برای پست بعدی. فعلا دلم گرفته.
راستی متوجه شدید کیوسکها پر شده اند از مجلات آشپزی، آرایشگری، دوخت و دوز، فال گیری، فال بینی، انواع خانواده های سبز و زرد و هزار رنگ دیگر؟ ...

+ نوشته شده توسط مهروش ذاکری در یکشنبه 14 بهمن1386 18:30 |

هیچ می دونید چرا مردها محکومند به اینکه کار کنند و وسیله آسایش، راحتی و خرج کردن زنهاشون را دربیارن؟
هیچ می دونید چرا بعضی کفشهای  خانمها چنان پاشنه بلندی داره که می تونن چشم هر مزاحم خیابونی را باهاش در بیارن؟
هیچ می دونید چرا علومی مثل پرورش گیاهان تزئینی، نگهداری از حیوانات خانگی و موسیقی های مجلسی شکل گرفتند؟
هیچ می دونید چرا داشتن پرده های مجلل، ظروف نقره، فرشهای ابریشمی و غیره از نون شب واجب تره؟
و ...
تورستین بوند وبلن جامعه شناس، اقتصاددان و منتقد اجتماعی نروژی الاصل ساکن آمریکا که در سالهای 1857 تا 1929 می زیست به شیوه خود به این پرسشها پاسخهایی زیبا و بحث برانگیز داده است. هر چند پاسخهای وبلن به این سوالات از بستر اجتماعی اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیستم نشأت می گیرد اما باز هم قابل تامل هستند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهروش ذاکری در چهارشنبه 26 دی1386 21:52 |
سمیه به محمد گفت: به خدا اگر جیمز شکست بخوره یا طوریش بشه همین جا از سقف حلق آویزت می کنم.
من هم تائیدش کردم چون فیلم را محمد آورده بود و ما اصلا نمی خواستیم شبمون با دیدن یک فیلم غم انگیز خراب بشه.
با این حال ته دلم گفتم نه منطقی نیست، مرد سیندرلایی نباید شکست بخوره.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهروش ذاکری در چهارشنبه 12 دی1386 20:26 |
با اینکه حالم بد بود ولی به خاطر قراری که با دکتر جون (از نوع پایان نامه ای) داشتم رفتم دانشکده که زود برگردم خوابگاه. اما بلندگوی روابط عمومی منو به سمت تالار شریعتی کشوند و تا عصر اونجا میخکوبم کرد.
دکتر جلایی پور به دعوت بسیج دانشجویی در حال بررسی رفتار انتخاباتی مردم ایران بود. همیشه وقتی با دکتر جلایی پور گپ خودمانی سیاسی یا مصاحبه داشتم از نوع حرف زدنش کلافه می شدم. احتمالا کاشفان طلا خوب حالم را درک می کنند. بگذریم اون روز دکتر جلایی پور ترکوند و گویا همیشه توی سخنرانی هاش همینجوره: منسجم، هدفمند، روایت مند، محکم، علمی و پر از نکته حرف زد. از اونجایی که قصد ارائه یک گزارش خبری را ندارم تنها با ذکر برخی نکات جالبی که گفت اکتفا می کنم. لازم به ذکره که گویا تغییر مدیریت ایسنا تاثیرات شگرفی در شیوه خبررسانی اونها داره. در خبری که از این جلسه در خبرگزاری ایسنا نقل شد محل برگزاری، دانشکده علوم پزشکی عنوان شده در حالیکه این جلسه در دانشکده علوم اجتماعی بود. نکته دیگه اینکه معلومه اینها خبر را از جایی (طبق معمول) کش رفتن. چون عکسی که توی ایسنا قرار داره اصلا مربوط به اون جلسه نیست. ضمنا ایسنا به طرز کاملا تابلویی حرفهای دکتر را سو دار منتقل کرده و تیتر زده.من قصد تحلیل دوباره این سایت را ندارم اما به نظر می رسه توی تحلیلی که دو سال پیش برای دکتر عاملی انجام دادم باید کمی تجدید نظر کنم. باعث شرمساری ایسناست که تیتر خبرگزاری مهر بسیار منطبق تر با محتوای صحبتهای دکتره.
(نقلها نقل به مضمون است)
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهروش ذاکری در شنبه 17 آذر1386 16:50 |

اما روی مهم سکه...
تولید و صنعت که ندارند. می گویند نفت چندان زیادی هم که ندارند. هوای گرم و خشکی دارند و در نتیجه کشاورزی شان نمی تواند رونق داشته باشد. خبری از صنایع دستی و این طور چیزها هم که نبود. پس این همه امکانات و توسعه فضای شهری و رفاه و موقعیت شغلی از کجا آب می خورد:
- آنها در دنیا به عنوان محور شرارت شناخته نمی شوند، رئیس جمهورشان به دنبال مقطوع النسل کردن اسرائیل نیست، ترور و تروریسم هیچ ربطی به آنها پیدا نمی کند، دچار توهم توطئه نیستند، پشت هر دیوار و زیر از سایه تاریکی یک دشمن به کمین نشسته نمی بینند، زنان و دخترانشان را در خیابان کتک نمی زنند و ... یک اروپایی زمانی که نقشه خاورمیانه و مناطق اطراف خلیج فارس را جلوش می گذارد تا برای دنیا گردی جایی را انتخاب کند چندین گزینه دارد: ایران، افغانستان، عرب نشینهای خلیج فارس، ترکیه، مصر و جاهای دیگر. این توریست با توجه به توصیفات بالا اگر بخواهد خلیج فارس را ببیند چرا باید فارسش را ببیند. او ترجیح می دهد خلیج عربی باشد اما خبری از ترور، کتک، شرارت، دشمن، توطئه و از این حرفهای وحشتناک نباشد.
پس چه خلیج عربی نام بگیرد چه فارسی، توریستها عربی جعلی اش را برای پول خرج کردن ترجیح می دهند. به خصوص که هیچ توریستی حتی از نوع مسلکانش از آن طرف دنیا بلند نمی شود بیاید کنار دریا و مجبور باشد فقط کف پایش را آن هم با حفظ شئونات اسلامی خیس کند. او می خواهد کنار خلیج لم دهد هر جور خواست لباس بپوشد یا حتی نپوشد و با این کارش هم امنیت اجتماعی ساحل به هم نخورد.
در حاشیه خلیج فارس البته لبه عربی اش همه با مایو شنا می کنند و امنیت اجتماعی خلیج همچنان پابرجاست!!!
- در هوای گرم و خفه آنجا و در میان برجهای سر به فلک کشیده نسیمی دلنشین می وزد که استنشاقش برای یک ایرانی که در ایران زندگی می کند شاید مضر باشد. نسیمی که استنشاقش برای ریه ایرانی آلرژی آور است: نسیم آزادی. یک آزادی ساده بدون آغشته شدن به سیاست. یک آزادی که به نظر من رنگش صورتی است نه آبی. آزادی کوچکی که در آن بتوانی در یک پاساژ وقتی با شنیدن موسیقی در حال پخش به وجد آمده ای خود را حرکت بدهی و حرکتی موزون یا ناموزون اما آرام نشان دهی و کسی تو را سبک، عقده ای، بی شخصیت یا هر چیز دیگری نخواند. آزادی که در آن بتوانی پوششت را انتخاب کنی و امنیت جامعه به هم نخورد. در آنجا کسی نه از دیدن زن بی حجاب به وجد می آید نه کسی از دیدن زن با حجاب تعجب می کند. پوششها انتخابی است و از این رو نه هیچ رنگی جلب توجه می کند و نه هیچ نوع لباسی...
- حرف آخر اینکه دلم برای ایرانمان و برای خودمان می سوزد. گربه دوست داشتنی ما روزی شیری سرافراز بود و این روزها به مدد سیاست مردان تبدیل به موشی شده که ادای اژدهایی هفت سر را درمی آورد.
ایران بزرگ است، هفت رنگ و زیباست، پر از گنج است، پر از نیرو و انرژی و پر از مغز است. پر از ذخائر است و ... به شرطی که خودش باشد نه آنچه دولتمردان و سیاست گذاران داخلی و خارجی از ان می خواهند.

+ نوشته شده توسط مهروش ذاکری در سه شنبه 23 مرداد1386 19:10 |

عظمت پاساژها، فراوانی و تنوع کالاها، زیبایی محیط های خرید، تبلیغات جالب توجه، فضای تفریحی پاساژها و .. بسیار وسوسه کننده و اغوا گر است. حتی اگر قسم خورده باشی که خرید نداری و چیزی لازم نداری آنجا به شدت احساس نیاز به کالاهایی می کنی که شاید برای اولین بار در عمرت دیده باشی.
فرهنگ مصرفی بیداد می کند. در هر پاساژ همه چیز برای این طراحی و تعبیه شده که تو را در فضایی مملو از احساس نیاز هر چه بیشتر نگه دارد و غوطه ور کند. حتی اگر یک روز تمام در پاساژ بمانی برای هیچ کاری لازم نیست آن فضا را ترک کنی: کافی شاپ، رستوران، پارک بازی، کتاب فروشی و مطبوعات، سرویس بهداشتی، سرگرمی هایی از قبیل شعبده بازی و نمایش طنز، سینما، پخش فیلمهای تبلیغاتی و غیره... همه چیز به این هدف است تا تو بمانی، غرق شوی، احساس نیاز کنی و بخری.
پدیده ای در مطالعات فرهنگی در بحث خرید و بازار وجود دارد تحت عنوان پرسه زنی. فعالیتی که نه الزاما به قصد خرید بلکه به قصد گذراندن اوقات و پرسه زدن انجام می شود. بر خلاف آنچیزی که در ایران اتفاق می افتد و پرسه زنان ممکن است دست خالی از پاساژی خارج شوند مگر اینکه مواد غذایی خریده باشند، به نظر نمی رسد پرسه زدن در پاساژهای دبی به همین سادگی باشد و پرسه زن بتواند دست خالی خارج شود. به احساس نیاز تاکید می کنم. تو نیاز پیدا می کنی آن کالا را بخری همه چیز دست به دست هم می دهد تا این احساس را در تو ایجاد کند...
 
با وجود همه این قشنگی ها وزرق و برقها یک خلاء بزرگ وجود دارد که متاسفانه کمتر کسی متوجه ان می شود و همان است که اسطوره های بزرگ تجاری دبی موفق به مسخ توریستهای ایرانی می شوند و آنان را مثل هیپنوتیزم شده هایی به سمت خود می کشانند. به امیدی که شاید هم واهی نباشد و البته شاید هم باشد: خلاء فرهنگی. تلویزیون دبی به زبان انگلیسی است، در بلنگوهای پاساژها به انگلیسی صحبت می کنند و ...
تولید وجود ندارد. چیزی در آنجا نیست که یک عرب اهل دبی بتواند به آن افتخار کند و آن را ساخته فرهنگ خودی یا فناوری خودی بداند. آنجا فرهنگ مصرف است که حکومت می کند. کتابفروشی ها پر است از کتابهای زبان اصلی. این نکته فی نفسه خوب است اما کتاب ترجمه شده ارزشمند کمتر به چشم می آید.
هر چند هر فرهنگی در امتزاج با دیگر فرهنگها و در تعامل به آنهاست که توسعه می یابد و بقا پیدا می کند اما نباید چنین باشد که فرهنگ وارد شده مثل سیلی فرهنگی بومی را با خود ببرد. یک کتاب زبان اصلی به عنوان یک کالاهای فرهنگی ارزشمند است اما این امر ارزش کار ترجمه را کم نمی کند. فیلم زبان اصلی یک کالای فرهنگی است اما این امر ارزش هنر دوبله را از بین نمی برد و یک فیلم اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و حتی یک فیلم بازاری و گیشه ای اما ساخت داخل ارزشهای خود را دارد. اینها خلاءهایی بود که در میان آن همه مارک، آن همه فیلمهای خارجی زبان اصلی، آن همه کتاب و کلای خارجی گم شده اند.

 

+ نوشته شده توسط مهروش ذاکری در سه شنبه 23 مرداد1386 18:58 |

توصیف چند بندی

هوا: خورشیدش به سوزانندگی خورشید تهران نیست اما هوایش مثل یک کوره می ماند که همه بدن را به یک اندازه و با یک حرارت یکسان گرم می کند. طوری که بعد از 10 دقیقه قدم زدن در خیابان سر تا پای آدم خیس خیس خیس می شود. هوا دم دارد سنگین است و وقتی هنوز به هوایش عادت نکرده باشید نفس کشیدن را برایتان سخت می کند. ظهر و شب هم ندارد. گاهی شبها بدتر است.
تبصره: در این یک هفته من آدمی که لباسش جرم عرق گرفته باشد یا بوی عرق بدهد ندیدم

ترکیب انسانی: به قول یک ایرانی مقیم دبی تا چندی پیش هند را سرزمین هفتاد و دو ملت می خواندند اما حالا دبی جای هفتاد و دو ملت است. بی راه نمی گفت. آنجا پر بود از آدمهایی با ملتیها، رنگها، نژادها و زبانهای مختلف به خصوص هندی، فیلیپینی، ایرانی و البته عرب
نکته: خدمه هتلها، رستورانها و فروشگاه ها و شاگردان مغازه ها اکثرا فیلیپینی بودند. از همان چشم تنگهای قد کوتاه قد مهربان.

چهره شهر: ترافیک بسیار کم، خیابانها عریض، شیک و تمیز، پر از برج و عمارتهای بزرگ، پر از رنگ، گاه گداری پر از نخل، پر از هتل و ...
نکته: احترام به قوانین راهنمایی رانندگی بیداد می کرد. با وجود زیاد بودن برج و بارو و پاساژ و هتل احساس خفه بودن خیابانها و نزدیک بودن آسمان به سقف برجها به آدم دست نمی داد.

زرق و برقی که همیشه از آن حرف می زنند و ما ایرانی ها را از آن بر حذر می دارند که رزق و برق بد است و جهنم آور است و دین کش است را می توان آنجا دید. راستش به نظرم زرق و برق را الکی گنده کرده اند. زرق و برق هیچ چیز مهمی نیست. رزق و برق در واقع همان رفاه اجتماعی، امکانات زندگی، توسعه یافتگی و فرهنگ زندگی در جامعه توسعه یافته و خیلی چیزهای خوب دیگر است که ما چون دستمان بهشان نمی رسد و نباید داشته باشیمشان ما را از آن برحذر می کنند.
و فعلا در پایان: نمی توان جای پر آوازه ای مثل دبی را  در یک هفته شناخت و در چند سطر ارزیابی کرد با این حال تجربه سفر و مشاهدات آن ارزشمند و آموزنده است.

+ نوشته شده توسط مهروش ذاکری در سه شنبه 23 مرداد1386 18:55 |

- رسیدن به خیر! خوش گذشته ایشالا. چقدر خرید کردی؟
- به به سلام. خوش گذشته؟ بازار هم رفتی؟
- اوا شنیدم دبی بودی؟ خوب چیا خریدی؟
- رسیدن به خیر. می گن دبی خیلی گرونیه آره؟ شد خرید هم کنی یا نه؟
- و .....

از سفر برگشتیم و خیل ابراز محبتها شرمندمان کرد. به دلم موند که حتی یک نفر بحث خرید و بازار را پیش نکشد. حداقل یک نفر باشد که از من نپرسد خرید هم کردی یا نه و حداقل یک نفر باشد که وضعیت پاساژها و بازارهای دبی برایش مهمتر از چیزهای دیگر نباشد.
افسوس که از بین آن همه دوست و آشنا فقط یک نفر از من پرسید دبی خوش گذشت؟ آنجا گرمتر بود یا بندرعباس خودمان؟ دبی در مقایسه با تهران چطور بود؟ آنجا به چه زبانی حرف می زدید؟ وقتی می فهمیدند ایرانی هستید چه واکنشی نشان می دادند و ...؟
به همان اندازه که از جواب دادن به سوالهای بازاری حالم به هم می خورد برای جواب دادن به سوالهای این دوست که در قالب یک احوالپرسی معمولی پرسیده شدند مشتاق بودم. چه حیف که او یک نفر از میان همه بود.
با خودم فکر کردم این سوالها قطعا در میزان خوش گذشتن به کسی که به مسافرت رفته تاثیر می گذارد به خصوص اگر آن آدم یک زن از آن زنهایی باشد که خود را ملزم به جواب دادن به دیگران و ملزم به خرید کردن در حدی می داند که چشم همه پرسندگان را در آورد.
ای کاش برای ما مردم چیزهای دیگری هم مهم بود در آن صورت وضع بهتری داشتیم. در آن صورت کرور کرور پول و سرمایه ای که از این مملکت خارج می شود تا ظرف یک پاساژ گردی نیم روزه وارد جیب صنعت توریسم جاهایی مثل دبی شود در مملکت خودمان می ماند و به یکی از هزاران زخم خودمان می خورد. چه پولها که فقط به خاطر چشم و هم چشمی، به خاطر مارک خارجی، به خاطر ویترین مغازه، به خاطر فروشنده بی حجاب و به خاطر سوغاتی از آب گذشته از جیب این مردم دود می شود.
گاهی فکر می کنم حقمان است تا وقتی طرز فکر ما عوض نشده حقمان است که کالاهای بی کیفیت چینی را به خاطر مارک خارجی اش بخریم و برای خودمان کلاس بگذاریم. حقمان است که کودکان عرب که ما هیچ وقت به اشتباه به نظرشان نیاورده ایم مثب بلبل انگلیسی حرف بزنند و بچه دبیرستانیهای ما در درس زبان مردود شوند.
حقمان است که دریایی از نفت در زیر پا داشته باشیم اما ارز بدیم و بنزین بخریم ....
عصبانیم، عصبانی..

+ نوشته شده توسط مهروش ذاکری در یکشنبه 21 مرداد1386 19:11 |
شيرين ترين و هيجان انگيز ترين جايزه قبولي خرداد من شنيدن صداي باز شدن در كمد بابا بود. چون از آن كمد حتما كتابهاي جديدي براي خوندن بيرون مي آمد. داستانهاي قديمي و اصيل ايراني كه اون موقع كاغذهاش چنان كاهي‏‚ كهنه و قديمي شده بود كه به سختي مي شد ورقشان زد. شرط گرفتن كتاب از بابا اين بود كه پاي همون كمد‚ كتاب را جلد بگيرم و چه كار اجباري شيريني!!
گل به صنوبر چه كرد؟
قصه هاي پاي كرسي
الدوز و كلاغ هاي صمد بهرنگي
داستانهاي هزار و يك شب
خداوند الموت
خواجه تاجدار و
شاهنامه فردوسي
تا سوم دبستان همه اينها را تموم كردم اما چه غم كه اون كمد جادويي هميشه كتابهاي تازه اي براي من داشت. يادش به خير اون تابستون كه بابا اولين جلد كليدر را از دوستش امانت گرفت و به من داد. جلد يك تمام شد و من‚ بيمار عشق گل محمد‚ قهرمان داستان شدم اما دوست بابا بقيه جلدها را نداد و من از اون به بعد تا مدتها نتونستم سراغ هيچ كتاب داستان يا رمان ديگه اي برم اما عشق گل محمد با من آمد تا اينكه بعد از آخرين امتحان پايان ترم اول دانشگاه دوره كارشناسي بزرگترين هديه تمام آن سالها را از بابا گرفتم: سري كامل رمان ارزشمند كليدر
و من مثل عاشقي كه بعد از مدتها هجران‚ به معشوق مي رسه كتاب را در بر گرفتم و نمي شه گفت خوندم‚ كتاب رو زندگي كردم.
وقتي جلد هشتم را مي خوندم همه ماتمم اين بود كه اگر كليدر تمام بشه من چه كار كنم. ول مي مونم ميون زمين و آسمون. اوضاع زماني خرابتر شد كه شنيدم گل محمد در آخرين جلد كليدر .............. كشته مي شه.
نزديك به 10 سال از اون موقع مي گذره و من تمام جلدهاي رمان ده جلدي كليدر را خودندم به جز جلد آخر
جلد آخر را نخوندم و انتظار شيرين رسيدن به جلد بعدي يك رمان زيبا و ارزشمند و ابهام دوست داشتني مرگ گل محمد را سالهاست با خودم دارم و امروز ...
(ادامه در پست بعدي)
+ نوشته شده توسط مهروش ذاکری در سه شنبه 2 مرداد1386 14:26 |